بخوان به نام خدایت که آفرید-انسان را از علق-بخوان که خدای تو کریم ترین وجود هاست - خدایی که به وسیله قلم تعلیم داد - وبه انسان چیزهایی که نمی دانست آموخت
آخرین لحظه که دیدم چمدانش را بست گفتم انگار که هنگام خدا حافظی است کاسه آب و یک شاخه گل بردم زود کاسه آب که ازدستم افتاد و شکست رفت ومن ماندم ویک خانه پراز تنهایی و دو چشمی که ز در رشته الفت نگسست بی خبر بودم از او تا که پس از چندین سال خبر آورد کسی ...گمشده پیدا شده
آخرین حرف ..... اگه اینو بخونی همه چیزو متوجه میشی با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رویایی دخترک افسانه می خواند نیمه شب در کنج تنهایی
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
اینم واسه خانم هایی که وبلاگه منو می بینن ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجوی مجو هرگز او معنی عشق را نمی داند تو از دل خود به او مگو هرگز
قایقی خواهم ساخت - خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب - که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق عاشقان را بیدار کند
با تو بودن با تو گفتن با تو خندیدن چه زیباست باتو شادی با تو مهربانی با تو رقصیدن چه زیباست تو از خود دور بودن دل سپردن ناز کردن با تو در خلوت نشستن عشق ورزیدن چه زیباست بی تورفتن بی تو مردن بی تو آرامش ندیدن با تومردن آرمیدن با تو جوشیدن چه زیباست با تو حرف دل شنیدن شرح مهجوری کشیدن با تو بیپروا دلیل عشق پرسیدن چه زیباست
توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره واسه من تنهایی درده درد هیچ کسو نداشتن هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن دیگه باور کردم این رو که باید تنها بمونم تا دم لحظه مردن شعر تنهایی بخونم
زندگی رسم خشایندی است - زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ - پرشی دارد اندازه ی عشق - زندگی چیزی نیست - که لب طاقچه عادت ازیاد من برود - زندگی جذبه دستی است که می چیند - زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد - زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست - لمس تنهایی ماه - فکر بوییدن گل در کره ای دیگر - زندگی مجذور آینه است - زندگی گل به توان ابدیت - زندگی ضرب زمین در ضربات دل ما - زندگی هندسه ساده و یکسان نفسها ست - زندگی .... می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
یه وقتی بود همه چیزو سبز می دیدم مدتی بعد همه چیزو به رنگ خون می دیدم ولی حالا همه چیزو سیاه می بینم به امید روزی که همه چیزو سفید ببینم ......۸.......۸.......۸.......۸......۸................................
اگر تنها و خسته اگر بی کس و تنها ولی عاشق و بیمار میان دشت غمها اگر عاشق شدم من اگر شیدا شدم من اگر شیدا شدم من ولی بیمار عشق گل زیبا شدم من اگر من روزگاری گل پژمرده بودم ولی حالا دل من ز باغ لاله بودم اگر خارم ولی من به زیر سایه ی یاسم اگر اشکم من امروز به پشت یار بودم اگر کوزه شکسته است منم آب روانش اگر بشکست دل من مزن بوسه به رویش اگر دست فقیری به سویش باز باشد
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان وسوخته را جان شد و آواز نیامد این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد آنان که فانوسشان را به پشت می برند سایه هاشان پیش پایشان می افتد! روشنی اش را در سراسر آسمان می پراکند و لکه های سیاهی را برای خود نگه می دارد